روزهای زندگی ما !

یهویی تصمیم میگیرم برم سمت اریااااشهر . خیلی ساله که نرفتم ! اون موقع ها که مدرسه می رفتم هر از گاهی با بچه ها ناهار می رفتیم بیرون و بعد یه دوری اونجا می زدیم ... 

تصمیم دارم یه سری خرت و پرت بخرم !

هی چشم می چرخونم تا یه چیزی چشمم رو بگیره ...

میرم تو یه پاساژی که مغازه لوازم ارایشی فروشی اش جلب توجه میکنه برام ...

یه لیکوئید و یه ضد قارچ می خوام برای ترمیم ناخن هام - مامان هی بهم می گفت دیگه برای ترمیم نرو این همه پول بده ، خودت که بلدی خوب خودت ترمیمش کن . منم جوگیر شدم سریع !! -

بعد یه مغازه لباس زیر فروشی می بینم . برای همسری یه تیشرت حلقه ای می خرم . خودم خیلی ازش خوشم میاد ... برای بابا هم یه جفت جوراب !‌ فک کنم انتخاب دیگه ای هم ندارم ...

برای مامان و خواهری یه یکی یک جفت جوراب توکرکی خیلی خیلی خوشگل . یه کلیپس هم برای مامان می خرم . - برای مامان پارتی بازی میکنم -

مستقیم میرم خونه مامان اینا.درست 1:30 تو راهم !!

مامان داره هندونه تزیین می کنه . هفت و هشتی میبره و به شکل سبد درش میاره . منم میوه ها رو خورد می کنم و تو سیخ چوبی می زنم و تو هندونه ها فرو می کنم ...

مامان اجیل ها رو می ریزه تو ظرف ...

می خوام انار دون کنم که مامان نمیزاره ! به زور منو میفرسته حموم :دی

همسری شب اخر هیئتشونه اما قول داده تا جایی که می تونه زودتر بیاد ...

بابا و خواهری حدود 8 میرسن .

میز شب یلدامون اماده است ...

مامان برای شام مثل هر سال ماهی درست کرده . خواهری میگه شام نخوریم تا همسری بیاد ! میگم باباجون گشنمونه ! اونم حدود 10-10:30 میاد .

شام می خوریم اما خواهری نمیزاره بریم سمت میز شب یلدایی مون ... میگه همسریت بیاد بعد !!

همسری 10:30 طبق قولی که داده بود میرسه . سریع شام می خوریم و میریم تو پذیرایی ...

همسری به من و خواهری پول میده به عنوان کادو !!

منم دونه دونه کادوهایی که خریدم رو بهشون میدم . همه ذوق میکنن ...

اجیل و هندونه و انار و خاطرات بابا و همسری ...

بابا مثل هر سال با صدای قشنگ و روانش برامون فال میگیره . فال همسری و خواهری خیلی خیلی خوب درمیاد . به من هم میگه یه تصمیمی داری اما باید براش بیشتر تلاش کنی ... من که کاملا منظورش رو درک میکنم ...

خواهری برامون گیتار میزنه و خودش می خونه ...

تا ساعت 1 می شینیم و بعدش میایم خونه .

باران دروغ رو سر شب نشد به خاطر پارازییییت های بی ادب ببینیم !! تا 2 بیدارم و نگاه می کنم ...

خدایا شکرت ... شب خوبی بود ... همه دور هم بودیم ... بازم شکرت ...

* چون می دونم بعضی از دوستای گلم تو دلشون غصه دارن تازگی ها از نوشتن پست های روزانه ام خجالت می کشم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()