روزهای زندگی ما !

سه شنبه :

از شرکت که میرسم خونه به علت نخوردن ناهار یه قیمه نذری می خورم . وای که چه قدر بهم مزه میده ...

تند تند کارهام رو می کنم . وسایلی که تو این چند روز لازم دارم رو برمی دارم . 6:30 از خونه میزنم بیرون و میرم سمت خونه مامان اینا.

خواهری اومده . کلی خوشحال میشه از رفتنم ...

اخر شب ساعت 11 همسری میاد دنبالم . میریم سمت محله پدری اش .

اول یه سر میریم خونه مامان دوست جون . همسری و اقای دوست میرن یه هیئتی که من بهش میگم هیئت قاطیا !! تا ساعت 1:30-2 طول میکشه .

من و دوست جون میریم بالا و با مامان و خواهریش کلی حرف می زنیم و می خندیم . مامانش رو خیلی دوست دارم . شخصیتش خیلی شبیه مامان منه !!

همسری 2 میاد و میریم خونه مادرشوهری . خواهرشوهری کوچیکه اونجاست . همه بیدارن . با خواهرشوهری از قرمه سبزی هایی که همسری اورده گرم می کنیم و می خوریم . برادرشوهری برامون جیگر کباب می کنه . ساعت 3 نصفه شب !!!

پدرشوهری یه حرفی میزنه که مادرشوهری ناراحت میشه . فک میکنه من بهم برخورده !! اما من سعی می کنم که ناراحت نشم ...

چهارشنبه :

از ساعت 7 صبح برو بیا هست . خواهرشوهری نذری داره و همسری داره براش اشپزی میکنه . تا 9 به زور چشمام رو روی هم میزارم و می خوام که بخوابم اما نمیشه !! سر و صدا زیاده .

صبحانه می خوریم . کار خاصی نیست که من بکنم .

خواهرشوهری 3 هم با دخترش میاد .

با هم بحث دینی می کنیم . خواهرشوهری خیلی اهل مطالعه است و من از بحث کردن باهاش لذت می برم . خیلی روشنفکره ...

ساعت 10 دوست جونم و همسری اش میان . دوست جون میاد تو و با هم حرف می زنیم . مادرشوهری صدام میکنه و میگه امروز اگه میشه حجابتون رو رعایت کنین . میگم چشم ! یه شال می اندازم روی سرم .دوست جون هم این کار رو میکنه !

ساعت 11 غذا حاضره و کشیده میشه .

تا 12 مامان و بابا و خواهری هم میان . دور همی غذا می خوریم .

همسری حدود 2 میره هیئت برای اشپزی و من با مامان اینا برمیگردم خونه شون .

برای شام از غذاهایی که همسری اورده داریم . اما هوس ساندویچ کردیم . خواهری زنگ میزنه و برامون غذا میارن...

شب با مامان اینا میریم سمت لویزان ... امامزاده . بابا یکمی سینه میزنه .

تا میرسیم خونه همسری هم برگشته .

پنج شنبه :

تا بیدار میشیم 10 شده ... همسری دوش میگیره و میره . ظهر قراره اشپزی نداره . میگه می خوام برم یه جایی عزاداری فقط !

همسری که میره منم با مامان اینا میرم بیرون . بازم میریم سمت لویزان ...

یه عالمه دسته های عزاداری . تو یکی از دسته ها یکی از استادهای دانشکده مون رو میبینم . دکتر ش که خیلی هم استاد جالبی بود ! تعجب می کنم از دیدنش تو این شکل و قیافه !!

میریم سر خاک پدربزرگ بابا ...

بعد از ناهار با مامان مشغول اش درست کردن میشیم . مامان چند شب پیش خواب مامان بزرگم رو دیده بود که بهش یه کاسه اش داده برای فاتحه !!

حدود 6 اش ها حاضر میشه و من و خواهری تزیینشون میکنیم . بابا به همسایه ها اش پخش میکنه .

مامان برای مادرشوهری و دوست جون و مامانش آش میکشه ...

همسری قول داده که امشب ماله من باشه ...

غروب میاد دنبالم . میریم سمت هیئت خودشون . من پیاده نمیشم . همسری یه سر میره تو و غذا میگیره .

میریم سمت خونه مادرشوهری . خواهر شوهری 2 اونجاست ! دلم نمی خواست ببینمش !!

مثل همیشه تا ما رو میبینه میره تو اشپزخونه ... منم اینبار خودم رو میگیرم !! حتی از شوهرش که یکی دو هفته پیش تصادف کرده بود احوال پرسی نمی کنم !!

از رفتار خودم راضی ام . تا شوهرش حال بابا رو از همسری می پرسه بلند میشم میرم تو اتاق . حتی دلم نمیخواد باهاشون هم کلام بشم !!

موقع رفتن هم فقط با خواهرشوهری دست میدم و علیرغم اینکه اون میخواد منو ببوسه خودم رو عقب میکشم !!!

نمیشه که همیشه اون بی احترامی کنه ! هر چند بی احترامی از این بیشتر که تا میرسیم میره تو اشپزخونه ؟!!

بعد از رفتنشون همسری میگه من نیم ساعت میرم هیئت کوچه بغلی . اشکال نداره ؟ میگم نه ! برو ...

با مادرشوهری یکمی حرف می زنیم . همسری سر نیم ساعت میاد !!

اش به دوست جون میدیم و شله زرد میگیرم !!

دوباره برمیگردیم خونه مامان اینا .

جمعه :‌

صبح زود بیدار میشیم . قراره بریم سر خاک مامان بزرگم . دو روزه دیگه سالگردشه ...

ماشین بابا پنچره . تا همسری پنچری رو میگیره میشه 9 !

دلم برای مامان بزرگی تنگ شده . برای خاطرات شیرینش . برای حرفای با نمکش . خدا رحمتش کنه ... روحش شاد ...

بعد از اونجا تصمیم میگیریم بریم خرید . میریم تجریش .

بابا و همسری رفتن سراغ کارهای ماشین . ماهم با خیال راحت یک ساعتی می چرخیم...

خواهری میخواد پالتو بخره ... یه پالتو خوشگل می پسنده . منم همین جوری می پوشمش . مامان میگه بهت خیلی میاد . منم می خرمش !

اقاهه رو دو تا پالتو 24 تومن بهمون تخفیف میده ! دمش گردم !!

تو راه برگشت پسر عمه زنگ میزنه میخواد برای مامان اینا غذای نذری بیاره . میگه با نامزدش میاد ! دفعه اوله که می بینیمش . سر راه شیرینی می خریم .

تند تند خونه رو جمع می کنیم . از دست شیطونی های همسری می خندیم ...

12:30 میان . خانمش دختر خوبیه . با نمکه ! خیلی هم سر زبون داره . سریع با من و خواهری جور میشه ... کلی ما و پسر عمه از خاطرات بچگی هامون تعریف می کنیم و خانمش غش میکنه از خنده ...

2 مهمون هامون میرن و ناهار می خوریم .

همسری بعد از ناهار میره سمت هیئت . باید برای اشپزی بره . منم می خوابم ...

خواهری هم عصری میره سمت دیارش ! من می مونم و مامان و بابا ...

شام هم بعد از چند روز غذای نذری خوردن مامان املت درست میکنه که خیلی مزه میده ...

همسری دیر میاد . خسته است . حالش جا نیست . بهش میگم خدا کنه این همه خستگی میکشی حداقل یه حاجتی بگیری !! میگه من برای حاجت نمیرم ! برای وظیفه میرم ...

* خیلی طولانی بود ببخشید می خواستم برام بمونه ...

** همسری اشپز هیئت شونه . کلییییییی غذای نذری تو یخچال خونه مامان اینا و خودمونه . امروز عصری میدمش به همسایه هامون . مگه ما چه قدر غذا می خوریم ؟!!

*** تو این چند روز با مامان کلییییییییی ترشی و شور و مربای به درست کردیم . دستمون درد نکنه !!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()