روزهای زندگی ما !

چهارشنبه

چهارشنبه:

برای شب قراره شله زرد خیرات باباهامون درست کنیم...

من که تا ساعت 8 بیرونم... صبح همه وسایل رو خریدم و اماده رو کابینت چیدم... 

برنج رو هم از شب قبل خیس کردم که قشنگ خورد بشه...

ساعت حدودای 5 همسری میگه که چهارتا از دوستامون میان برای شام و شله زرد پزون خونه مون...

بهش میگم پس شام با تو! 

ساعت 8 میپیچم تو کوچه که یکی از دوستامون رو همون سر کوچه میبینم...

همسری پیتزا رو اماده کرده و تو فر گذاشته... مرغ رو سرخ کرده و تو سس پزیده و اماده خوردنه... برنج رو هم توی پلوپز ریخته و فقط باید روشن بشه...

برنچ شله زرد رو هم یک ساعتی هست که روشن کرده و حسابی لعاب داده...

من که تا حالا شله زرد درست نکردم! مری به دادم میرسه...

از وقتی میاد تو اشپزخونه است و سر شله زرد! من حتی ترتیب مراحل رو هم نمیدونم! نیشخند

رزا و نامزدش هم میرسن... شب قبل از ایران برگشتن.... کلی دلتنگ هم بودیم... اینجا به هم عادت میکنیم خوب... 

شام میخوریم... شله زرد اماده میشه...

خانم دوست میکشه تو ظرفا و تزیین میکنه برام... منم وردستش میپلکم! 

پنج شنبه:‌

به طرز ناگهانی شب میریم خونه رزا اینا دوباره! همسری و نامزدش عصری با هم جایی رفته بودن یهو به من زنگ میزنه میایم دنبالت بریم پیش بچه ها...

سوپ خوشمزه میخوریم و اینچیلادا! عینک

امروزم که از صبح پی خرید بودم... یکشنبه مهمون داریم به صرف جوجه و کوبیده همسر پز! من رفتم مایحتاجش رو خریدم... 

اون وسط یهو خودم هم بی نصیب نموندم... یک شلوار فیلی و یک تاپ گل گلی سورمه ای خریدم...

همچین ادم سرخوشی ام من! 

عکس ها رو هم میزارم اینستا...

××× پی نوشت عصبانی!!!! هی میاین تو اینستا میگین پست بزار! دلمون تنگ شده! خوووووو لامصبا لااقل 4 تا کامنت در کنین ادم دلش خوش بشه خوب عصبانینیشخند

نویسنده : دخملی : ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۳
Comments نظرات () لینک دائم

برگشتممممممممممممم

سلاااااااااااااااااام 

سال نو مباااااااااااااااااارک خجالت

در مورد اینکه چرا این همه مدت ننوشتم هیییییییییییچ توضیحی ندارم که بدم! جز شرمندگی و احتمالا تنبلی! 

سال نو همگی مبارک! با کلی تاخیر البته

دومین عید تو غربت هم گذشت و خیلی خوش گذشت...

شب عید من و همسری تا صبح نخوابیدیم‏ سال تحویل به وقت ما ساعت 4:30 صبح بود و تا صبح پای برنامه های منو و تو و بی بی سی نشستیم و اجیل خوردیم و خوش گذروندیم...

روز عید هم ترجیح دادیم تنها باشیم و دوتایی رفتیم بیرون و کلی اجیل و شیرینی خریدیم و ناهار هم سبزی پلو فرد اعلا خوردیم...

به لطف خدای مهربون چند تا دوست جدید و خوب پیدا کردیم و سرمون گرم بود و هست البته! 

معمولا در طول هفته قفط به کار و زندگی معمول میگذره اما اخر هفته ها حتما یه برنامه ایی داریم...

فعلا این پست رو برای شروع مجدد داشته باشین! برمیگردم چشمک

نویسنده : دخملی : ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٤
Comments نظرات () لینک دائم

هپی ولنتاین

امروز صبحه ولنتاینه...

هوا افتااااااابی ولی به شدت سرده...

با دو تا از بچه ها قرار داریم...

سر حوصله حموم میکنم و اماده میشم و راس ساعت 12 از خونه میزنیم بیرون...

ماشین نداشتن شاید سخت باشه! اما قطعا راه رفتن کنار رودخونه و حرف زدن و خندیدن به اینکه گول افتاب رو خوردیم و لباس نپوشیدیم و تیک تیک لرزیدیم خیلی لذت بخشه...

ساعت 1 میرسیم به محل قرار و بچه ها هم یکمی بعد میرسن...

کودک درون همه مون با دیدن اون همه وسایل بازی به شدت فعال میشه و کلی چهارتا ادم بزرگ که مثلا کوچک ترین شون من بودم بازی میکنیم و میخندیم و خووووش می گذرونیم...

دور تا دور محوطه رستورانه و انتخاب کار سختیه...

من پیشنهاد پیتزا هات رو میدم و بچه ها هم موافقن...

عاااااااااشق سالاد بارشم...

بعد از ناهار میریم یک کلیسای خیلی قدیمی که دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده و یه محل دیدنی شده...

سررررررررده ولی بستنی میخوریم و تیک تیک میلرزیم...

تا میگم سوز برف میاد کمتر از چند دقیقه برف شدید شروع میشه...

تا ماشین میدوییم...

من عاااااااااااااشق برفم... عاشق اینکه غروب روز تعطیل باشه... برف بیاد... سررررررد باشه... قهوه بخوریم و هر کدوم سرمون به کار خودمون باشه ولی هر از گاهی بهم نگاه کنیم و لبخند بزنیم و دوباره بریم سر کار خودمون!

نویسنده : دخملی : ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

تولد 32 سالگی خود را چگونه گذراندید؟ :)

همیشه معتقدم کادو باید خاص باشه! هیچ وقت دوست نداشتم کادوی تولد لباس یا کیف و کفش و کلا مایحتاج بخرم! چون اونا رو که باید در هر حال بخرم عینک ضمن اینکه دوست دارم کادو چیزی باشه که مستهلک نشه و همیشه بمونه...

عطر هم میتونی گزینه خوبی باشه اما چون تموم میشه پس تو لیست کادوهای مورد علاقه من نیست!

روز یکشنبه به قصد خرید دستبندی که از پشت ویترین دیده بودم از خونه رفتیم بیرون...

تو مسیر اول یه سری به دبنهامز زدیم... یه دامن لی جینگیلی مستون دیده بودم که میخواستم با نظر همسری بخرمش! پوشیدم و تو تنم خیلی خوب بود... جوری که دامن خودم رو گرفتم دستم و با دامن جدید و بارکد به دست رفتم پای صندوق تا حساب کنم نیشخند

یک ساعتی تو دبنهامز محبوب گشتیم... تو اخرین لحظات چشمم به یک ساعت خورد که به نظرم میتونستم دوستش داشته باشم! ساعت رز گلدی که خیلی شبیه به ساعت طلاییم بود ولی به خاطر رنگش دوستش داشتم! اما قرار شد بریم بچرخیم...

رفتیم طلافروشیی که دستبند دیده بودم... طلاهای اینجا متاسفانه یا خوشبختانه! عموما عیارشون 9 و به خاطر همین خیلی زرد نیستن و طبق گفته دوستامون بعد از یک مدتی هم رنگشون عوض میشه... حالا درستی یا غلطیش رو البته من نمیدونم!

دستبند مورد نظر رو دستم کردم و دیدم زیباییش توی دست اصلا اون چیزی نیست که پشت ویترین دیده بودم و چشمای همسری هم گواه همین موضوع بود! و اینجوری شذ که چیزی حدود 4 ساعت تو فروشکاه های مختلف با هر سنخیتی گشتیم و چیزی که به قول خودم به عنوان کادو بچسبه گوشه دلم پیدا نکردیم...

در نهایت به همسری گفتم یه بار دیگه بریم دبنهامز تا ساعت رو از نزدیک ببینم و یا بخرمش و یا پروسه خرید کادو به هفته دیگه موکول بشه ابرو

که یکهو دیدم ای دل غافل! یک ساعت رز گلد خووووووووووووشگل با همون مدل بندی که من سال هاست دوستش دارم داره از اون دور بهم چشمک میزنه قلب

هیچی دیگه! عاشقونه خریدمش و هی قربون صدقش رفتم و هی بیشتر دوستش داشتم و دارم...

بعد هم رفتیم کی اف سی محبوب و بسته 10 تکه مرغ سوخاری گرفتیم و خوردیم و خندیدیم و ترکیدیم...

دیروز هم برای اولین بار رفتم خونه یه دوست جدید مهربون...

خونه اش تو یکی از بهترین و خوشگل ترین جاهای شهرمون بود که عاااااااشقش شدم... به خودش هم صدبار گفتم!

دکور و دیزاین خونه اش باب دل و سلیقه من بود و کلا خیلی روز انرژی بخشی بود...

ناهار سوپ خوشمزه و خورش بامیه بی نظیر خوردیم و کلییییییی حرف ها زدیم!

تا عصر هم برگشتم خونه و تا اخر شب از خونه دوستم و محیطش و منطقه اش برای همسری وراجی کردم نیشخند

انقدری که همسری کفت فک کنم بلیط این دوست جدیدت بدجوری پیشت برده! از وقتی اومدی فقط داری تعریف میکنی خنده

حالا قرار شد وقتی که ما خواستیم خونه مون رو عوض کنیم از دوستم کمک بگیرم و تو منطقه اونا هم دنبال خونه باشیم... هرچند که خیلی به محل کار همسری و مرکز شهر دوره... ولی خوب ما هم که همیشه بی ماشین نمیمونیم! میمونیم؟! قطعا خیر!

پس پیش به سوی رویا پردازی در مورد محل خونه جدید عینک

نویسنده : دخملی : ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۱٥
Comments نظرات () لینک دائم

اومدم! خوش اومدم!

سلامیلکم! 

اووووووووه چقدر وقته این وبلاگ طفلکی داره خاک میخوره و من هی تنبلی میکنم...

دلیل ننوشتن واقعا نمیدونم چی بود جز این که به یه سکوت و مرخصی وبی نیاز داشتم...

خیلی ها رو میخوندم تو این مدت اما کامنت هم نمیزاشتم! دلیل اون رو هم نمیدونم چی بود... هر چی که بود فکر میکنم تموم شد مژه

از چهارشنبه شب قبل از پایان نامه بگم که ساعت 7 شب به همسری گفتم من یکی دو ساعت کار دارم و بعدم تموم! 

گفت پس زودتر کارات رو بکن که شام سبک بخوری و صبح سرحال بیدار بشی...

یکی دو ساعت همانا و نشستن سر لپ تاپ همانا و درررررررررست ساعت 6 صبح تمام شدن همانا!!!!!‌نیشخند

یعنی دیکه چشمام نمیدید جایی رو ... خسسسسسسسسته ولی خوشحال! 

همسری نزاشت بخوابم... گفت اگه بخوابی به کارهای بیرونت نمیرسی... 

پاشو بریم بیرون صبحانه بخور بعد برو دنبال پرینت و جلد کردن پایان نامه و بعد برگرد خونه بخواب! 

قبل از 7 از در زدیم بیرون... رفتیم کافه دوستمون...

از دیدن من تعجب کردن... منم بس که خسته بودم افتاده بودم رو فاز خنده! 

با خانم دوست صبحانه خوردیم و بعدش یه کافی غلیظ که وسط راه غش نکنم...

تا 8 صبر کردم که هوا نیمه روشن بشه...

انقدر خسته بودم تا مرکز شهر که خیلی هم راهی نبود با اتوبوس رفتم... 

رفتم  تو یه مغازه خوشگل... انقدر بوهای خوب کاغذ توش میومد مست شدم...

اقاهه گفت حدود یک ساعتی طول میکشه... خسته تر از اونی بودم که برم و برگردم... بهش توضیح دادم من تمام شب رو نخوابیدم.. میشه همین جا بشینم؟! گفت البته! پس منم زودتر کارت رو اماده میکنم...

یه ذوق عجیبی ته دلم بود... صدای پرینت گرفتن که میومد دلم هی غنج میرفت... حدود نیم ساعت بعد اقاهه با دو تا پایان نامه خوشگیل موشگیل برگشت... همون جا جلوی روش از پایان نامه عکس گرفتم و برای همسری و مامان و خواهری فرستادم... 

پایان نامه ها رو ردم زیر بغلم و با لب خندان اومدم بیرون... خدا رو شکر که اینجا کسی به کسی کار نداره... وگرنه میگفتن دختره خله با این خنده گل و گشادش! نیشخند دقیقا همین شکلی بودم! 

رفتم محل کاری همسری و هی با هم ذوق کردیم... ولی دیگه از خستگی و بیخوابی حال تهوع داشتم! 

رفتم خونه و تا عصری خوابیدم! 

فرداش هم که اول صبح رفتم دانشگاه و دو تا نسخه پایان نامه رو تحویل دادم و همون جا نشستم اسسمنت اخر رو تکیمل کنم تا شب! 

شب که رسیدم خونه همسری قرمه سبزی مشتی درست کرده بود و دوست مجردمون هم اومده که با هم جشن بگیریم! 

قرمه سبزی خوردیم و قلیون کشیدیم بعد از مدتتتتتتتت ها! و نهنگ عنبر دیدیم...

خبر خاص دیگه اینکه تو هفته گذشته دو بار با دوستام مرکز شهر قرار گذاشتیم و رفتیم گشتیم و خرید کردیم و خوش گذشت...

اهان اینو بگم که رفتیم تو فروشگاه اچ ان ام یه بارونی مشکی خوشگل دیدم به قیمت 70 پوند! بعد دیدم ای جان روش اتیکت خورده شده 35 پوند... اینجا تا اخر ژانویه حراج های خیلی خوبی هست... بارونی رو همون جا پوشیدم و بچه ها گفتن خیلی بهت میاد... رفتم صندوق که حساب کنم دیدم خانومه میکه این دوباره روش اف خورده... شده 17 پوند! دیگه حاااااااااااااااااالی بردم بس عظیم خنده

یک شب هم یکی از دوستامون شب نشینی اومدن خونه مون و گفتن که یه دوست مشترک برای شنبه تولد پسرشه و همه رو دعوت کرده... کلی دوباره ذوق کردم...

شنبه هم رفتیم مهمونی و درسته تولد بچه بود ولی تو سالن بود و کلی مفصل بود و حسابی خوش گذشت... 

بقیه روزها هم معمولا شکل همن! صبح ها تا 11 خوابم خجالت بعدش میپرم پیاده روی و خریدهای روزانه میوه و سبزی و ماهی و از این جور چیزا میکنم....

فیلم میبینم و کتاب میخونم...

فعلا این زندگی خوبیه ولی باید کم کم به فکر کار باشم و اپلای کنم...

دیروز طی یک جوگیری کتاب رمان انگلیسی خریدم! در کل خوبه حسش با مزه است! اما خوندن هر صفحه بیشتر از خوندن رمان فارسی طول میکشه! 

اهان مورد مهم دیگه اینکه یکشنبه مامان یکی از دوستامون از ایران اومد... خانم رو همسری سال هاست که میشناسه و من هم چند باری دیده بودمش... بسیار خانم خوب و مهربونیه... احتمالا اومده که بمونه...

همین حس خوبی بهم میده... حس بودن یه مامان که اگه کاری داشتیم کمک حالمون باشه... 

به امید روزی که بیام بنویسم مامان خودم دارم میاد خیال باطل

نویسنده : دخملی : ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٧
Comments نظرات () لینک دائم

تمام!!!

اوووووووووه باورم نمیشه این صفحه وبلاگ انقدر خاک گرفته باشه! 

اما درس و مشق و پایان نامه عجیییییییییییب تمام وقتم رو پر کرده.... 

اومدم  خواهش کنم مثل همیییییشه دعاهای پاک و از ته دلی تون رو روونه من کنین که جمعه روز تحویل پایان نامه است... 

دیگه این یکی دو روز اخر تو یه خلسه مغزی فرو رفتم... 

همش میگم هرچی بادا باد! من تمام زحمتم رو کشیدم... بقیش دیگه یاری خداست... 

فقط میخوام جمعه برسه و تمااااااااااااااااام...

از حس های متناقض این روزام میام مینویسم خیال باطل

نویسنده : دخملی : ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

پدر نازنینم...

قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام پدر 
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی پدرم...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم..
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست 
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدرم...!
پدرم...پدر خوبم
به خدا هر لحظه و هرجا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی پدرم!
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو
5 سال گذشت... تلخ... دردناک... پر از دلتنگی... 5 سالی که فقط خدا میداند چگونه بر ما گذشت... 
دوستت دارم بهترین پدر دنیا که تا هیشه عمر بی همتا و بی مانند میمانی...
سایه سبزت از آن دورها، همان بالا بالاها، تا ابد بر سر خانواده کوچک مان مستدام باد :((((

نویسنده : دخملی : ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم

یلدا مبارک

اصولا این روزا از خواب که بیدار میشم قبل از هرکاری لپ تاپ رو روشن میکنم...

لقمه نون پنیرم رو میگیرم تو دستم و با لیوان کافی میشم پشت لپ تاپ...

کاری تکراری هر روز شروع میشه... خوندن... معنی کردن... سرچ کردن... نوشتن!

خوبه که دیروز همه تمیز کاری ها رو کردیم...

بنابراین وقت بیشتری برای درس خوندن دارم!

وسط های درس میرم تو اشپرخونه... مواد ماهی تو دلی رو درست میکنم... وسط هاش بادمجون کبابی رو از یخچال درمیارم... گوجه میزنم...

بوی خوب سیر میپیچه تو خونه... بوی زندگی میاد...

ساعت از 3 گذشته  که همسری میاد... ناهار میخوریم... من نون پنیر میخورم چون میخوام حسابی برای شب جا داشته باشم...

میز شب یلدامون به لطف و سلیقه همسر کم کم چیده میشه...

دلم یه جوریه... تنگه... خونه مامان ایناست...

یاد پارسال میوفتم... ما درست روز قبلش از ترکیه برگشته بودیم... چه حال و هوایی داشتیم... خواهری کیک درست کرده بود چقدر ذوق کردم...

اما امسال کلی از هم دوریم...

ویدیو کال با هم حرف میزنیم... چندین بار...

مهمون های ما راس ساعت 7 میان...

خوبه که همه چی اماده است...

قبل از شام یکمی میوه میخوریم...

سبزی پلو و ماهی شکم پر و میرزا قاسمی... میخواستم کوکو سبزی هم درست کنم همسری گفت نکن! چون نمیتونم تنقلات شب یلدایی بخوریم...

بچه ها که خیلی تعریف میکنن از شام...

بعدش با همون میز وسط و یک روتختی رنگ و وارنگ و بخاری برقی کوچک کرسی درست میکنیم...

میریم زیرش و کلی خاطره میگیم و حافظ میخونیم...

انقدر تنقلات زیاده که ادم نمیدونه از چی بخوره... خانم دوست هم با خودش انار و شیرینی و اجیل شیرین اورده...

اقای دوست مجرد هم یک ظرف بزرگ شیرینی...

بچه ها حدود 11 میرن...

بر خلاف شبای دیگه که درس میخونم امشب خیلی خسته ام... میخزم زیر پتو و با یاد مامان و خواهری لبخند میزنم و ارزوهای خوب میکنم...

* عکس ها در ایسنتا...

** دوستان جان! من نفهمیدم ایا بعضی ها ایسنتا ندارن؟ یا ایسنتای وبلاگ رو ندارن؟

این ادرس اینستای وب:

our_green_life

نویسنده : دخملی : ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد