روزهای زندگی ما !
با یه حرکت احمقانه در نهایت بی شعوری تمام! ذوق همسری رو برای سورپرایز کردن هدیه تولدم خراب کردم ! الان ناراحتم خیلیییییییی ... عذاب وجدان داره خفه ام میکنه ... غرور لعنتی هم نمیزاره که ازش عذرخواهی کنم ... چه حال بدی دارم ! تعطیلات خیلی خوبی بود ... و بهترین قسمتش وعده اخر تعطیلات بود که یه دوست خوب و همسر مهربونش مهمون خونه نقلی ما بودن ... انقدر خوب بود که تا 4 صبح مشغول بازی هفت کثییییییییییف بودیم ! فک کن .......... الان هر 4 نفرمون شبیه به جنازه ای متحرک هستیم : دییییییییی شنبه 2 دی صبح حدود ساعت 8 بیدار میشم ... با این که کلی همسری رو دعوا کرده بودم که اگه زود بیدار بشه خودش می دونه! میرم دوش میگیرم ... همسری که بیدار میشه میره حموم و من خوشگل میکنم ! ساعت حدود 9 میریم صبحانه ... میز سلف صبحانه عالیه! همه جور خوراکی خوشمزه توش پیدا میشه ... من که عشق کالباس و اب پرتغالم ! ساعت حدود 10 با ترانسفر هتل قراره بریم بازار ... بازار عرب ها و بازار مریم ... بازار عرب ها رو زیاد دوست نداریم ... چیز زیادی نمی خریم ... بعدش هم بازار مریم ... من تو بازار مریم کلی خرید می کنم ... هم برای خودم و هم برای خواهری و هم همسری ... یه کیف خیلییییییییییی خوشگل به قیمت مفت می خرم ! دوستش دارم ... حدود 2 برمی گردیم هتل ... هر دو سیریم ... هیچ حسی از گشنگی نداریم ... فقط خسته ایم ... من که ولو میشم از خستگی و همسری سرتق داره فوتبال میبینه ... حدود 4:30 با صدای تلفنم بیدار میشم ... از شرکته ... دنبال یه چیزی میگرده همکارم و سوال داره ... دیگه خوابم نمیبره ... حاضر میشیم و از هتل می زنیم بیرون ... اول بلیط کشتی رو برای شب یم گیریم ... بعد هم پیاده میریم سمت مراکز خرید ... زیتون و مرکز تجاری رو که گشتیم ... میریم سمت پردیس 1 و 2 ... مغازه هاشون رو دوست دارم .... بازم خرید میکنم ... هم برای خودم و هم برای همسری ... یه سارافون برای خواهری هم می خرم ... حدودهای 7 دلم ضعف میره ... یه ساندویچ فروشی هایدا چشمک می زنه ... می خندم همسری هم می خنده ... دوباره پیاده برمی گردیم سمت هتل ... یکمی تو حیاط هتل میشینیم و حرف یم زنیم ... هوا هم که عااااااااااااالی ! برمیگردیم اتاق و استراحت می کنیم ... حس دوش گرفتن ندارم ! ولو می افتم رو تخت و با مامان حرف می زنم و گزارش کارهای روزمون رو میدم :دی حدود 9 کم کم حاضر میشیم ... شب قبل که رفته بودیم پایاب از بس که سرد بود همش پتو روم بود ... امشب تصمیم میگریم که پالتو بپوشم ... همسری میگه یه مانتو بردار ! می دونی که چقدر زود گرمت میشه و کلافه میشی ... 10 ماشین میاد دنبالمون و میریم برای کشتی ! ساعت 11 سوار میشیم و برنامه شروع میشه ... پسره که خواننده است خیلی گرمه و کلی خوش می گذره ... من از گرما حالم بده ! پالتوم رو عوض میکنم و کلی به جون همسری دعا می کنم ... اگه مانتو نداشتم فک کنم می مردم !!! ساعت حدود 12 شام میارن ... کباب و جوجه ... شامش بد نیست اما خوب هم نیست و خیلی هم کمه ... همسری که اصلا سیر نمیشه ... بعد از شام میریم رو عرشه ... هوا خیلی خوبه ... عکس میگیریم و یکمی حرف می زنیم ... دوباره برمی گردیم پایین و موزیک و دست و جیغ و هوای گرم ! ساعت 1 شده که برمی گردیم ... همون ماشین اُپیروس اومده دنبالمون ... شب خوبی بود اما نه به خوبی دیشب ! دیشب هم چون فضای باز بود خیلی خوب بود و هم غذاش عالی ... هر دو به این نتیجه می رسیم که کاش امشب هم رفته بودیم پایاب ... خریدهامون رو می ریزیم رو تخت و در موردشون حرف می زنیم ... از خرید سارافون خواهری پشیمونم شدید ! اصلا دوستش ندارم ... همسری میگه صبح میریم عوض میکنیم ... میگه اگه عوض نکرد؟! میگه بی خیال ! هرچیز دیگه ای که دوست داشتی می خریم ... و با همین حرفا خوابمون می بره ... ××××× کله پاچه پنج شنبه بد چسبید ! ببببببببببببد ! روی مبل ولو شدم و دارم به کارهایی که باید انجام بشه فک می کنم ... به دوست جون زنگ می زنم و میگم شب بیاین این وری ... میگه اگه بیایم بعد از شام میایم ... میگم نه بابا ! مگه خودمون شام نمی خوایم بخوریم ... میگه نه ! میگم اوکی ... ظرفای تو سینک رو می شورم و دوباره بهش زنگ میزنم ... برای یه کار دیگه ... یهو میگه کتلت درست کنم بیایم اونجا؟ میگه دیونه ! خوب من درست میکنم ... میگه نه ... تو از سر کار اومدی خسته ای ! میگم پس من چی کار کنم ؟ میگه اگه حال داری یکمی سوپ بزار ... سوپ درست میکنم و یکمی سوسیس سرخ میکنم ... بچه ها 9 میان شام می خوریم و سریع مشغول بازی هفت کثیف میشیم ... اعتیاد جدیدمونه !!! ××××××××××××× امشب شام مهمون داریم ! مامان و خواهری به صرف کله پاچه ... هی وای من !!!! وایییییییییییی ببین چند روزه که ننوشتم ... باورم نمیشه ! قول خواهم داد که از این به بعد مرتب تر باشم ... قول شرف ! امروز میخوام قسمت اول سفرنامه کیش رو بنویسم ... سه شنبه 29 آذر... امروز صبح چند ساعتی مرخصی دارم ... باید با همسری بانک بریم ... ساعت 8 از خونه می زنیم بیرون ... تو فکرمون یه سفر کیشه ... برای اواخر دی ... روزنامه می خریم ... تو راه بانک نگاه میکنم ... به چند آژانس زنگ می زنیم ... همه شون میگن برای اخر دی هنوز باز نشده ... یهو یه جا ... یه خانومی میگه ... برای جمعه دارم ... تورم OFF خورده ... بلیط صادر کنم براتون ؟ میگم نه ! مرسی ... دوباره تماس می گیرم ... همسری میگه چی شد ... بهش میگم ... میگه بریم ؟ میگم نه ! خیلی زوده .... میگه خوب باشه ! کار خاصی داری ؟ میگم نه ! و زنگ می زنم و بلیط صادر میشه ... ذوق دارم ! پنج شنبه 1 دی .... شب خونه مامان اینا هستیم ... تا میایم خونه 1 شده ... به همسری میگم بیا چمدون رو ببیندیم ... تا کارهامون رو می کنیم میشه 2 ... با کلی ذوق می خوابیم ... جمعه 2 دی ... ساعت 9:30 با تلفن مامان بیدار میشم ... پروازمون ساعت 1 ... دوش می گیریم و صبحانه می خوریم ... ساعت 11:30 از خونه می زنیم بیرون و 12 فرودگاه هستیم ... ماشین رو پارک می کنیم تو پارکینگ ... کلی با همسری در مورد همه چی حرف می زنیم ... ساعت 1 هواپیما بلند میشه و من همون استرس مسخره همیشگی رو دارم ! قبل از پرواز یه قرص برای تپش قلبم خوردم اما باز خوب نیستم ... همسری سعی میکنه مشغولم کنه تا کمتر بترسم ! ساعت 2:30 فرودگاه کیش هستیم ... هوا عالی ! عینه هوای اردیبهشت ... و من ! با یک عدد پالتو در حال خفگی : دیییییییییییییی تراتنسفر هتل میاد دنبالمون ... و سفرمون شروع میشه ... ساعت 4 اتاق رو تحویل گرفتیم و داریم خوشحالی می کنیم ... همون اول کار برای شب رستوران پایاب رو رزور می کنیم ... خانوم مسئول گردشگردی هتل خیلی تعریف می کنه ... حدود 5 از هتل می زنیم بیرون ... میریم لب اب ... هتلمون تا دریا فاصله خیلی کمی داره ... حدود 5 دقیقه ... دوچرخه می گیریم ... یه دوچرخه دو نفره ... یک ساعتی مشغولیم و کلی دور می زنیم ... دوچرخه رو که تحویل میدیم ... من احساس گشنگی وحشتناک میکنم ... میریم رستوران ساحلی و یه سیب زمینی مخصوصی می خوریم ... یکمی بهتر میشم ! برمی گردیم سمت هتل و مراکز خرید ... از پاساژ زیتون شروع می کنیم ... کلی می گردیم با همسری ... همسری خدا رو شکر تو گشتن و خرید کردن حسابی پایه است ... حوصله اش از من بیشتره ... یکمی خرید می کنیم ... یادم نیست دقیقا چی! ساعت 8 هم هتل هستیم ... یکمی استراحت می کنیم ... برای رستوران باید ساعت 9:30 تو لابی باشیم ... رستوران عالیه ! عالییییییییییییییییی ... یعنی اگه کیش رفتین حتما امتحانش کنین ... برای شام ماهی سفارش میدیم ... ماهی کبابی و سرخ شده ... غذاش بی نظیره ... من تا حالا ماهی به این خوشمزگی نخوردم ... این رو مطمئنم ... سه ساعت موسیقی زنده ... اجراهای عالی ... کلی من و همسری سر ذوق میایم ... قلیون می کشیم ... چایی می خوریم ... دست و سوت می زنیم و با خواننده همراهی می کنیم ... یه خانومی دوربین به دست میاد و ازمون عکس میگیره ... میگیم که نمی خوایم و خودمون دوربین داریم ... میگه من میندازم اگه خواستین بگیرین ... اخرای شب خانومه قاب عکس به دست داره می چرخه ... با این که عکسش عینه عکسایی که خودمون گرفتیم اما می خریمش ... 15000 تومان ! اما دوستش داریم و الان روی اپنمون خودنمایی میکنه ساعت 1 دیگه ترانسفر هتل میاد دنبالمون ... از خستگی غش می کنیییییییییییییییییم ... و یک روز از سفرمون تموم میشه ... هستم ... خوبم ... مرسی که به یادم هستین ... از اوایل هفته می نویسم ... حتما ... همه میگن که تو رفتی ... همه میگن که تو نیستی ... همه میگن که تو مردی ... تن نازت رو به فرشته ها سپردی ... دروغه ... همه میگن که عجیبه اینجا منتظر بشینم ... همه حرفاشون دروغه ... تا ابد اینجا می مونم ... بی تو و عشقت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ... ولی خوب عیبی نداره ... دل من خیلی صبوره ... ..................................... همیشه ... هر وقت ... جایی می خواندم یکسال گذشت ... برایم فقط معنی گذشتن یک سال میداد ... اما امروز ... وقتی می گویم یک سال گذشت ... برایم معنی تمام دلتنگی های دنیا را دارد ... تمام حسرت ها ... تمام بغض ها و کینه ها ... تمام بدبختی های دنیا ... وقتی می گویم یک سال گذشت ... تو می خوانی یک سال گذشت ... اما حرفای دلم را نمی خوانی ... نمی دانی در پس پرده ... یک سالمان چطور گذشت ... نمی دانی هر شب ترس از نبودنش یعنی چه ... نمی دانی هر روز بدون او چشم باز کردن یعنی چه ... نمی دانی هر لحظه بی او نفس کشیدن یعنی چه ... نمی دانی یک سال دلتنگی یعنی چه ... نمی دانی چه حالی میشوم وقتی کسی می گوید بابا ... نمی دانی دلم چطور هری می ریزد ... نمی دانی و من هم تا پارسال نمی دانستم ... پارسال نمی دانستم واپسین لحظات خوش زندگی مان می گذرد ... نمی دانستم هجوم دلتنگی یعنی چه ... نمی دانستم یتیمی و بدبختی یعنی چه ... اما حالا ... من می گویم یک سال گذشت ... اما تو نخوان یک سال گذشت ... تو بخوان یک سال بی او با تمام دلتنگی هایش با تمام اندوه با تمام سختی ها و با تمام حسرت ها گذشت ... تو بخوان یک سال با یتیمی گذشت ... یک سال گذشت اما کسی چه می داند چه بر ما گذشت ... هر وقت ... هر کدوم از ما ... از هر چیزی ناراحت میشد... بابا همیشه می گفت : تا بابات زنده است غصه هیچی رو نخور ... چنان این حرف دلمون رو گرم می کرد و تمام اطیمنان دنیا رو بهمون میداد که ... که هیچ وقت فک نمی کردیم اگه یه روز نداشته باشیمت چی ... با این جمله اش تمام نگرانی هامون یکباره رنگ می باخت و فقط و فقط بودنش برامون کافی بود ... اما هییییییچ وقت فک نمی کردیم اگه یه روزی بره چی ... فک نمی کردیم چون بابا جوون تر از اون چیزی بود که بخوایم به این چیزا فک کنیم ... اما ... حالا ... نیست ... و ما با تمام وجود غصه می خوریم ... چون کسی نیست که بگه ... تا من زنده ام غصه هیچی رو نخور ... * این هفته خوب نیستم ... اصلا ... سفرنامه رو می نویسم اما تو هفته بعد ... برام آرامش بفرستین ... فقط همین ... دلم می خواد تو یه پست از تمام حس های بدم بگم ... شاید کمی اروم شدم ... شاید ...
| Design By : Night Melody |


