روزهای زندگی ما !
بعضی وقتا رخوت و تنبلی ای حال میده ! پنج شنبه جمعه ی خوبی بود ! پر از رخوت و تنبلی و سستی ... پنج شنبه از ساعت 5 عصر خوااااااااااااااااابیدم تااااااااااااا 11 شب ! خیلی مزه داد ... همسری دیر اومد طبق معمول هر شب ! تا 5 صبح بیدار بودیم و حرف زدیم و حرف زدیم ... از این که سر خونه جیبمون حسااااااااااابی خالی شده و احتمالا نمی تونیم برنامه تعویض وسایل رو اجرا کنیم ... و احتمالا تا عید باید با همین وسایل سر کنیم !البته که ناراحت نیستم- نیستیم ... جمعه عصر هم باز خوابیدم ... از 4 تااااااااااااااااا 9 شب ! ظرفای ناهار هنوز تو سینکن و من حس این که حتی بزارمشون تو ماشین ندارم ! این همه رخوت این دو روز رو بعد از یه هفته پر از استرس دوست دارم ! ××× انقدر کامنت های پرمحبتتون بهم چسبید که حد نداره ! ممنون از این همه مهربونی بی دریغتون ممنون ... از عید تو فکرش بودیم ... با شرایط اون موقع چیزی که می خواستیم شدنی بود! خوش بین بودیم بهش ... بعد از عید اما شرایط کمی عوض شد ... تکون قیمتی داشتیم ... کم بود اما به هر حال بود ! داشتیم مجبور می شدیم به چیزی خیلی کمتر از اونی که می خواستیم فک کنیم ... حتی داشتیم مجبور می شدیم کلا تصمیم رو عوض کنیم و یه کار دیگه کنیم ... هیچ وقت به جذب کائنات خیلی معتقد نبودم ! دروغ چرا ؟! اما این دفعه تصمیم گرفتم ... یک ماه هر شب وقت خواب به اون چیزی که می خواستم فک کردم ... تو ذهنم تجسمش کردم ... با وجودی که با قیمت هایی که می شنیدیم تقریبا غیر ممکن بود ! اما من بهش فک می کردم ... می خواستم یه جوری به خودم ثابت کنم این کار فایده ای نداره ... دیروز اما جواب گرفتم ... در عین ناباوری ... در عین قیمت های نجومی منطقه ... دیروز سهم ما شد یه خونه 75 متری دو خوابه نوساز بسیاااااااااااااار شیک تو جایی که می خواستیم ... دوستش دارم- داریم ... هنوز تو شوکیم و مضطرب از کسری پولی که باید جور کنیم ... و من هنوز تو شوکم که کائنات چه کارها که نمی تونه بکنه ... خوشحالم ... خیلی ... یک ماه برای فروش خونه فعلی- جمع اوری وسایل و اثاث کشی وقت داریم ... خدا کنه تو این یک ماه استرس منو نکشه ... × گیتی نازززززززززززززم تولدت مبارک عشقمممم. دوستت دارم مهربونم :× × بابا ... دیشب موقع قولنامه این خونه چقدررررررر جای خالیت حس می شد ... الان برای گفتن تبریک و مبارک باشه با اون لحن خاص خودت چقدر جای خالیت حس میشه ... چقدر تو همه خوشی های زندگی مون جای خالیت حس میشه ... چقدر امروز صبح جای خالی اس مس تبریکت که بگی چطوری خانوم 75 متری خالیه ... چقدر برای این که بگی نگران نباش ! کسری پولتون جور میشه جات خالیه ... کلا چقدر جات خالیه ... × مامان خوبم ... به خاطر همه فداکاری های بی دریغت ممنون ... کاش بتونم برات دختر خوبی باشم ... چقدر خوبه که تو رو داریم ... کاش ارزش این همه خوبی های تو رو بدونیم ... عاشقتم ... میشه امروز حدود ساعت 10 برام انرژی های قشنگتون رو بفرستین ؟! مررررررررررررررسی... به محض این که انجام بشه میگم چیه ... اما الان فقط انرژی هایی مثبتتون رو می خوام ... یکی از بهترین روزهاست ... به یاد قدیم تر ها ... ایام جوانی ! با همسری چهار راه لشکر قرار دارم ... قراره بریم خرید هدیه برای من ! خودم گفتم چی می خوام ... وقتی می رسم همسری رسیده ... منتظر منه ... بدون ماشین ... یه حس عجیبی دارم از این قرار ... منو می بره به خیلی وقت پیش ها ... وقتایی که همسری ماشین نداشت ... وقتایی که تو خیابون هم رو می دیدیم ... وقتایی که وقت تنگ بود و نهایت استفاده رو از با هم بودن می کردیم ... وقتای دوستی ... تا می رسم بهش هزار تا خاطره خوب میاد تو ذهنم ... تا میدون منیرییه پیاده میریم و حرف می زنیم... چشمم یه چیزی رو گرفته ... هرچی مغازه می بینیم چیزی به دلم نمی شینه ... یه عالمه میریم به سمت بالا ... به همسری میگم بستنی هستی ؟! میگه بله! میریم تو یه مغازه ... همسری میگه من آب هویج بستنی می خورم ... من دوست ندارم ! تا حالا نخوردم ... اما یهو میگم منم می خوام ! بزار امتحان کنم ... بدم نمیاد اما دوست هم ندارم ! می خورمش چون گرمه ... اما مطمئنم دفعه بعدی براش وجود نداره ! میرسیم به مغازه ... بسته است ! حرررررررررصی میشم ... همسری میگه بیا یه دوری بزنیم ... یه جای دیگه چشمم یه چیز دیگه رو میبینه و می پسنده ... دوستش دارم ! همسری هم ... به دلم می شینه ... می خرمش ! یه ما×××یو دوووووووو تیکه قهوه ای نارنجی خوشگللللللللل آلمانی (اینش خیلی مهمه ها ! الکی نیست !!) میشه سهم من از روز زن امسال ... میریم دنبال مامان ... چند جایی کار داریم ... شام مهمون همسری هستیم ... میریم پیتزا در به درررررر محبوب من و همسری ... پیتزای دو نفره، مرغ سوخاری سه تکه، نان سیر دار و سیب زمینی هم میشه شام امسال روز زن ... ×مرسییییییییییی مهربون همسری ... ببخش که اخر شب بد اخلاق بودم ... از بس که خرررررررررم من ! ×× کادوی مامان هنوز خریده نشده ... این روزا سر هردومون سخت شلوغه ! امیدوارم که امشب اتفاق های خوب بیوفته و خیالمون راحت بشه و بعد بریم کادو بخریم ... امروز روز توست ... تویی که با وجود سنگینی سختی های روزگار روی شانه هایت دست هایت همیشه گرم است ... همیشه پر از حمایت است ... تویی که با همه غم های دلت همیشه دریایی هستی ... امروز روز توست ... تویی که چشم هایت همیشه می خندند ... با وجود غم تمام نشدنیشان ... تویی که گوش هایت همیشه شنوای درد دلهایمان است ... امروز روز توست ... تویی که کلمات در برابرت کم می آورند ... امروز روز توست ... برایمان بمان ... دوستت داریم ... هم ما و هم بابا از آن بالا بالاها دست هایت را می بوسیم برای همه ایثارت ... عشقت... فداکاریت ... مهربانیت ... برای همه چیزت که بی همتاست ... تو راه خونه از گرما در حال هلاک شدنم ... فقط به کولر فک میکنم و بس ! بطری شیر دستمه و تو فکرم خوردن یه لیوان شیر سرررررررررد زیر باد کولره ... تو راهرو همه چی طبیعیه ... چراغ روشنه ... اسانسور اما قطعه ! خوشحالم از این که طبقه اول هستیم ... میام بالا ... درو یاز میکنم و چراغو روشن میکنم روشن نمیشه ! دوباره راهرو رو نگاه میکنم که هنوز چراغش روشنه ... فک میکنم کنتور پریده ! چک میکنم درسته ... میرم پایین و زنگ همسایه ها رو می زنم ... همه شون زنگ می زنه اما نیستن ولی برق دارن ! فقط زنگ ما نمیزنه میام تو اتاق و زیر پنجره رو تخت می شینم ... طبق معمول صفحه نیازمندی های روزنامه رو باز میکنم ... ساعت میشه 7 ... از برق خبری نیست ! زنگ میزنم 121 ... میگه قطعی برق داره منطقتون سیم پاره شده ... می خوابم ! ساعت 8 و نیم با صدای تلفنم بیدار میشم ... خونه تاااااااااااااااریکه همسریه ... هی میگه برو خونه مامانت! بدیه راه د ور همینه دیگه ... میگم نه ! یه ساعت حداقل تو راهم ...نمی ترسم اما واقعا از تاریگی می ترسم ... از پنجره نگاه میکنم اکثر خونه ها برق دارن ... دوباره زنگ می زنم ... میگه خانوم دارن درست میکنن ... میگم اخه بعضی ها برق دارن ...میگه خوب اونا از یه سیم دیگه برق می گیرن ! ساعت 10 بالاخررررررررررره برق میاد ... داشتم دیوونه میشدم ... فک میکنم من که میگم شانسم قشنگه همه میگن نه! از یه اپارتمان 4 واحدی همه برق دارن جز ما ! از یه کوچه با چند تا خونه و اپارتمان همه برق دارن جز ما ! این روزها انقدر سبزیجات پخته خورده ام که کم کم در حال بع بع کردن می باشم ! خدایا ... چه میشد اگر مرا هم لاغر می افریدی؟! انقدر لاغر که انقدر می خوردم که همیشه در حسرت چاقی بودم ... بدبختی هم می دانی چیست ... این که من کلا ادم سخت وزن کم کنی هستم !!! ای داد بیداااااااااااااااد ... باشد که اراده ام سست نشود ... پارسال نمایشگاه کتاب نرفتم ! یادم نیست چرا اما به احتمال زیاد حوصله نداشتم ! امسال اما تصمیم داشتم حتما برم ... تصمیم قاطع ! اما دیشب یکمی فکر کردم ... دیدم کار جدیدم درباره کتابه ! خودم تو دل کتاب هام ! دیدم منطقی نیست یه روز با خستگی تو این گرما و شلوغی برم نمایشگاه ! که مثلا چند جلد کتاب بخرم ... تصمیم گرفتم نرم ! هر موقعی خواستم 4 تا پله برم پایین (!!) و برم غرق بشم تو کتاب ها ... فک کنم تصمیم منطقی باشه ...
رفتیم دنبالش ... یک ماه پیش ... هر روز ... هی نا امید و نا امید تر شدیم ...
| Design By : Night Melody |


